قهرمان ميرزا عين السلطنه

56

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

فرج الله خان نايب كره‌ها را آورد خدمت حضرت و الا . كرهء فرغان را سوار شدند . از اين يكى بغله آمديم ، يك باريكه راه بود و اين [ ور ] و آن‌ور سنگ بود . شاهزاده جانم از آن راه تشريف بردند ، ديگر راه نبود كه اسب برود . پاى اسب ليز خورد و بر روى سنگها افتاد . دوبار شاهزاده جانم بر زمين افتاد بلند شد . خدا امروز خيلى رحم كرد . يك قدرى پاى شاهزاده جانم درد گرفت . از آنجا سرازير شديم . خرگوش درنيامد . من ديدم كبوتر زيادى نشسته ، من تند رفتم يك تير انداختم . دوتا افتاد . اسب من از آنها رم كرد . يك پيرمرد آنجا بود به فورى گفتم بيا آنجا آمد . آن دو كبوتر ما را آورد جلوى اسب من . اسب من رم كرد . آخر گفتم بيا اين كارد را بگير سرش را ببر . گفت من بيل مم باشى گسم ( من بلد نيستم ببرم ) . جلوى اسب مرا گرفت . من پياده شدم سرش را بريدم . برداشتم آوردم به آقا حسين رسيدم دادم به او . يك خرگوش درآمد ، من نزدم . شاهزاده جانم يك خرگوش بسيار خوبى زدند . از آنجا همه‌اش به تاخت آمديم . باران مىآمد . نيم ساعت به غروب مانده وارد شديم ، و السلام . شب سه‌شنبه 6 شهر صفر - عيد شاه بود . آتش‌بازى زيادى بود . بعد از آتش‌بازى من و آقا داداشم سوار شديم به طرف گردش بازار روانه شديم . تا دم كاروانسراى شريف الملك سواره رفتيم . از آنجا پياده شديم رفتيم در بالاخانهء شريف الملك . آنجا هم آتش‌بازى بود . آتش‌بازى را كردند . بعد از آتش‌بازى پياده رفتيم در بازار ، همه را گردش‌كنان آمديم . بازار چراغ باران بود . بيرون از بازار سوار شديم آمديم شام را خورديم خوابيديم . انشاء الله فردا شب بازى بقال‌بازى درمىآوردند . و السلام . شب پنجشنبه 7 شهر صفر - نيم ساعت از شب گذشته اسباب‌بازى را آوردند . كريم خان آمد يك قدرى رقصيد . بعد اسباب‌بازى حاضر شد . اول بازى پهلوان كچل بود . دوم بازى بقال‌بازى . بازى بقال‌بازى خنكى بود . سوم بازى يهودى بود . خيلى بامزه بود برعكس بازى بقال‌بازى . بقدرى خنده كردم كه دل برايم نماند . همه كس خنده كردند . خيلى خوب بازى بود . چهار ساعت از شب گذشته بازى تمام شد . بازى خوبى بود . زياده و السلام . يكشنبه 11 صفر المظفر - عصر شاهزاده جانم تشريف بردند خانهء شاهزاده نگار خانم ، من و آقا داداشم هم رفتيم عصرانه چايى خورديم . شاهزاده اسماعيل ميرزا هم آنجا بود . امروز كه روز دوشنبه است صبح شاهزاده جانم و آقا داداشم به خانهء حاجى محمد مهدى ميرزا تشريف بردند . من آنجا مانده فساد ، هومان خان ، آقابك ، نظر ، محمد تقى آنجا هستند . پنج گنجشك فساد زد . سه ساعت به غروب مانده شاهزاده جانم تشريف آوردند . زياده و السلام . قهرمان . سه‌شنبه 13 شهر صفر - روز بدى است . به جهت سوارى حاضر شديم . شب باران زيادى آمد . تا نصف شب باران آمد . صبح سوار شديم به طرف قرق و ينگجه روانه شديم . در دم حصار يك خرگوش درآمد نصيب تازى واشه گرديد . بالاتر رفتيم در جائى بقدرى پرت بود كه حساب نداشت . خيلى بلند شدند . من پياده شدم يكى را